تبليغاتX
god is here can you see

god is here can you see
می دونین یه مدته الان تقریبا یه هفتس! که عوض شدم!!! تغییری که دوسش ندارم! احساسای بد اومده سراغم! احساس پوچی می کنم فکر می کنم هیچ ادمی نیستیم! یه ادم بی خاصیت!!

امروز دلم برا خودم سوخت بس که خودمو سرزنش کردم!!!! نمی دونم چرا این همه از دنیا بدم اومده یه وقتایی فکر می کنم کاشکی می مردم! و خلاص می شدم!!!!! اما خب دیگه ادامه ندادم چون می دونم با این افکارم دیگه خدا دوسم نداره!!!!! الانم فکر کنم خدا ازم ناراحته!:(((( اره خدا؟؟؟:((

حوصلم کم شده!!!! حوصله مهمونی بیرون هیچیو ندارم به زور می رم این ور اون ور!!!!  بهم می گن عصبی شدم! خب الان چی کار کنم؟؟؟:(

دوستم گفت یه کلاسی که دوست داری برو! نقاشی موسیقی!!! زبان!!! هر 3 تاشو دوس دارم اما موسیقی رو از همه بیشتر دوس دارم! که متاسفانه نمی تونم برم به دلایلی!

نمی دونم چه بلایی داره سرم میاد زندگیم یکنواخت شده داشت خوب پیش می رفتااا یهو زدو خراب شد!

خدایا کمکم کن! دوستام کمکم کنید! منتظر یه اتفاق یه تلنگر یه فکر مثبتم تا تغییرم بده این طوری نمی تونم ادمه بدم که:(

دوس داشتم برم کلاس گویندگی و گوینده رادیو شم!!!! خوش به حال پیمان طالبی! طوفان! فرزاد حسنی سعید بارانی و... همه اینایی که گوینده رادیو هستن! عاشق کارشونم! پاتوق جوونی هم خیلی دوس دارم.

[ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:44 ] [ derakhshaan ]
چرا؟؟ نه واقعا چرا؟؟؟؟؟ یکی به من بگه الان؟

چرا یه عده بی هدف پا می شن میان نمایشگاه کتاب فقط برای چشم چرونی یا تیکه پرونی!!!!!!!

چرا یه عده میان نمایشگاه کتاب بی خود محوطه رو شلوغ می کنن برای اینکه خودشونو بزنن به این و اون!!!!

چرا یه عده برای یافتن بی اف جی اف میان نمایشگاه کتاب؟؟؟

چرا اون عده که میان سیزده به در و رو چمنا با چایی و ساندویچو اینا نشستن یه سر نمی رن بلکه کتابی بخرن و به اگاهیشون کمی اضافه شد هووم؟؟؟

چرا وقتی یه برنامه فرهنگی تو کشور اجرا می شه و می تونه سودهای زیادی داشته باشه به جای استفاده از اون برنامه واسه خودتون برنامه های دیگه می ذارین؟؟؟

و ببخشید ببخشید چرا یه عده گند می زنن به نمایشگاه کتاب هووم؟؟؟

من عاشق رادیو و برنامه های رادیوویی هستم خصوووصا رادیو جوان و سلامت!! مدت طولانی هم شنونده این دوتا هستم یا با هندزفری یا تو ماشین! وقتی فهمیدم یکی از رادیو های مورد علاقم غرفه داره تو نمایشگاه کتاب کلی ذوق کردم!!!! 1شنبه با دوستم از 10 صبح رفتیم نمایشگاه!!!

اول کل انتشارات عمومی رو زیر پا گذاشتیم و کلی کتاب خریدیم!!!!!

چرا دروغ بگم تا الان کتاب های شهید مطهری رو نخونده بودم که برای من مایه خجالته! ولی وقتی فرزاد حسنی تو برنامه اینجا شب نیست گفت 3 بار کتاب حجابشو خونده و کتاباش خیلی خوبن تصمیم گرفتم برم انتشارات صدرا و بخرمشون!

وقتی 40 صفحه از کتاب حجابشو خوندم فهمیدم فرزاد حسنی چه گفته! واقعا دمش گرم که مارو روشن کرد و پیشنهاد داد! چون کتاباش فوق العادن!!!

خب بعدش رفتیم غرفه کودک نوجوان! و برای داداشم و البته باز خودم:دی هم کتاب خریدم و با دستانی پر رفتیم دمه غرفه رادیو جوان!

بله! کنجکاو بودم تا مجری های مورد علاقم رو ببینم جوانی با بلوز سیاه و شلوار طوسی تو غرفه چرخ می زد وقتی حرف زد دیدم واای! این یکی از مجری هاس! صداش واسم خیلی اشنا بود تا فهمیدم ایشون اقای پیمان طالبی هستن که برنامه اینجا شب نیست یکشنبه شبا رو با طوفان مهردادیان اجرا می کنه!

حیف که اون قدر محو دیدن کاراشون بودم که یادم رفت بدم برام یادداشتی بنویسن یاددگاری!!!!

برنامه خوب پیش می رفت تا جایی که عده ای از نظر من عمله!!!! که حقا این اسم برازندشونه اومدن پشت سر ما ایسادن و از هر بهانه ای برای چسبیدن خوردن و... به ما استفاده می کردن مام اعصابمون خووورد شد و رفتیم عقب و نتونستیم برنامه رو کامل ببینیم:(

چهارشنبه جهت خرید بقیه کتابای شهید مطهری عازم مصلی شدیم! برنامه کافه رادیو اجرا می شد با مجری گری مهران دوستی که دیدنش واسم جالب بود البته اگه می شد چون اینقدر شلوغ بود که نمی شد چیزی دید و همون حکم رادیو رو داشت منتهی از راه نزدیک!

فهمییم که فرزاد حسنی می خواسته بیادو نتونسته و کنسل شده اومدنش!

بگذریم ما رفتیم کتابای مطهری رو کامل کردیم و الان اکثرشو دارم جز انسان کامل و... اخه ماشالله ایشون کتاب زیاد دارن! خدا رحمتشون کنه که با این خدمات مطمئنم خدا رحمتشون کرده خروارهاااا

بعد دیدیم نزدیک برنامه کلاس جوونیه رفتیم دمه غرفه و حمید رونقی عزیز رو دیدم با صدای بی نظیر و اجرای بی نظیرش! همچنین طوفان مهردادیان هم دیدیم!

باز با خوشحالی محو دیدن برنامه بودیم و خوشحال که مردونه زنونه شده و ما در امانیم که کم کم جماعت عمله باز به سمت ما کشانده شده منظور از کشانده اینکه ریز ریز میومدن که ما نفهمیم چی شده!!!

و باز شروع کردن به کارهای احمقانه و بی فرهنگی!!! که ما مجبور شدیم محل رو ترک کنییم:(

نه برای من سواله اقای محترم چه لذتی داره که یواشکی دستتو بزنی به یه جنس مخالفت هووم؟؟؟ چه لذتی داره برات که الکی وایسی جلو غرفه رادیو که عمراا تا به حال گوش نکردی و بقیه رو ازار بدی هووم؟؟

احیانا وجدانی فرهنگی ادبی تو وجود شما نیست؟؟ شخصیتت این همه پایینه؟؟؟ معلومه پایینه که گند می زنی به محیط نمایشگاه و اون جای با فرهنگ!!!!

دیشب خیلی تاسف خوردم! خیلی که یه سری تو ملت من باعث می شن که مسلمون جماعت بد نام شه دین اسلام بی خود و بی ارزش شه اسم ایرانی رو خراب می کنن! با تنبلی با بی فرهنگی با اگاهی کم!!!!!!!!

واقعا چه باید کرد؟؟‌برای اصلاح؟؟؟؟

محیط نمایشگاه کتاب یه محیط فرهنگیه اخه تو که فرهنگ نداری چرا پا می شی میایی تو که قصدت خرید کتاب و یا بازدید از کتاب نیست چرا پا می شی میایی؟؟‌که کیسه مجانی و بادکنک مجانی بگیری؟؟؟

اخه جوون من بشین فکر کن اینه راه و روش تو تو زندگی؟؟؟‌اینه؟

یعنی به نظرتون اون ادما این پسته منو می خونن؟

یاااعلی


[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:16 ] [ derakhshaan ]
اهنگ وبلاگمو گوش می دم اصلا حس و حالم اونقدر عوض می شه که یه ادم دیگه می شم! نمی دونم رو شمام این همه اثر می ذاره؟‌اخه فکر کنید کسی که این اهنگو درست کرده چه نظری داشته رااجع به عشق؟؟؟ از عشق چی دیده؟‌تو این اهنگ یه حس عجیبی وجود داره! یه جور درد! یه جور ترس!!! دوس داشتم بدونم تجربه اهنگ ساز از عشق چه تجربه ای بودی که این نت ها رو عشق نامیده!!!!!!!!!

دیروز داشتیم می مردیم!!! جالبه نه؟ ادما اگه کمی دقت کنن می بینن مرگ در یک قدیمیشون قرار داره! کافیه یکم دقت کنن! اما خب این دست خداست که مارو نگه داره یا ببره! من دوتاشو دوست دارم هم زندگی کردنو هم مرگو!!! مرگو دوس دارم خیلی زیاد! اما دنیا رو هم دوست دارم چون کلی ارزو و رویا دارم که دوس دارم بهشون برسم و برم یعنی عمرم طولانی تر باشه اینش خوب می شه که می تونم به رویاهام برسم!

داشتم می رفتم دانشگاه با سرعت زیاد! چون کلاسم دیر شده بود رادیو جوان داشت ایستگاه جوونی پخش می کرد که خیلی دوس دارم موضوعشم در مورد تغییر تو زندگی بود و باز مبحث مورد علاقه من! همین جور که داشتم می رفتم پل سید خندانو که رد کردم نزدیک ورودی مدرس بودم که دیدم یه اقایی تو از این ماشینای امداد خودرو داره داد می زنه و بوق و چراغ و ایناااااا منم ترسیدم و وایستادم گفت خانوم داره از ماشینت بنزین می ره!

فکر کردم خالی می بنده مگه می شه ماشین نو!!!!! 4000 تا بیشتر نرفته!!! پاشدم و یه نگاه انداختم!!! نهههه!!!! عین شیر اب داشت از زیر باک ماشین بنزین می رفت! اقاهه گفت خااانوم! باک بنزینت بغل لوله اگزوزه ماشینه!!! یکم دیگه می رفتی بنزین می ریخت رو لوله اگزوز ماشینت اتیش می گرفت!!!!! کافی بود حرارت ماشین بالاتر بود!!!!! فهمیدیم سر باک بنزین که نمی دونم اسمش چیه شکسته و بنزین ازش بیرون می ریزه!! واسم عوضش کرد! ازم جیرینگی 170 تومنم گرفت که من خنگ نه ازش فاکتور گرفتم نه داغی قبلی رو!!! تجربه اولم بود ناپختگی کردم حالا چقدر گرفته زیادو کمش خدا می دونه!!!!!

خلاصه اگه من توقف نمی کردم اگه اون امداد خودرو منو نمی دید شاید من الان اینجا نبودم!!!! فقط یه راز می مونه ماشین نو چرا این بلا باید سرش بیاد؟؟ اونم یه ماشین فرانسوی؟؟؟!

من اون قدر عاشق خدا شدم که دوست دارم همه جا اعلام کنم!!! همه بدونن من هرچی خدا گفته انجام می دم و عاااشق دعا نماز روزه و عبادتم.

همه تونو دعا می کنم دعام کنید:)

راستی قدر زندگی رو بدونین زندگی خیلی قشنگه فقط می دونی باید راه و روش زندگی رو بلد باشی بلد باشی واست خیلی شیرین می شه! به ارزوهات فکر کن! به رویاهات به روزهایی که در پیش داری و قراره واست کلی اتفاق بیفته!

یاااعلی!

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:7 ] [ derakhshaan ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بر دريا شكوه بردم از شب دشت
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت
به هرموجي كه مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
لینک دوستان
برچسب‌ ها
امکانات وب